گنبد کبود
مانده ام در این شب ِ بی مهتاب ِ کرخت ِ بی واژه
دست به دست مادرم رفتن آموختم. وقتی مرا رفتن تعریف می کند، چه فرقی هست؟ تو یا دیگری. ماندن برای من نیست. اگر بمانم
دلهره ها، دلهره ها، دلهره ها بمانم؟ دیگری بشوم که تو می خواهی؟ این لب طعم خاک را می فهمد نه لب هایت را، نه دست هایت را، نه پلک هایت را این چشم به دورها دل بسته نه به لب هایت، نه به دست هایت، نه به چشم هایت این دست به بوته های لب جاده خو کرده نه به لب هایت، نه به دست هایت، نه به موهایت رهایش کن.
"چرا همان جا نماندم؟" نحسی سیزده هم با تکرار این سوال تلخ تر می شود. نه بیرونی برای رفتن و نه سبزه ای برای گره زدن. عجیب آن که به محض این که دوباره عادت کنم، بدون آن که جوابی پیدا شود، دیگر سوالی نخواهد بود. هی ریجکت میاد واسم. یه دونه ادمیت اومده اونم بدون فانده. 3 تا مونده هنوز. دیگه نمیدونم باید چی کار کنم. به قول بچه ها فقط گواهی نامه ی پایه یک ندارم! یه جای کار می لنگه. باید یه تکونی به اینجا بدم. شده مثل این روزام یکنواخت و خالی.
و به انتظار ننشستم من از ندانستن.
طبل می کوبی، سینه ویران شد،
امشب این تاپ تاپ ها
اگر نشانه های ظهورند، بگو.
امشب این گرما
آغوشت اگر پناه است، بگو.
نگفته می روی.
سیگاری می گیرانم در باد
و بدنم می شود پناه من
در این سرخ بادی که تویی.
پراشک رفتنت را می نگرم
و دست هایم پناه می دهند چشم ها را
در این آفتاب بی رحم و سوزانی که تویی.
و شاید هم شبی روشن، شبی تازه
| Design By : Night Skin |


