تبليغاتX
گنبد کبود


گنبد کبود

کجا ایستاده ای که نمی بینم.
و به انتظار ننشستم من از ندانستن.
طبل می کوبی، سینه ویران شد،
امشب این تاپ تاپ ها
اگر نشانه های ظهورند، بگو.
امشب این گرما
آغوشت اگر پناه است، بگو.
نگفته می روی.
سیگاری می گیرانم در باد
و بدنم می شود پناه من
در این سرخ بادی که تویی.
پراشک رفتنت را می نگرم
و دست هایم پناه می دهند چشم ها را
در این آفتاب بی رحم و سوزانی که تویی.

مانده ام در این شب ِ بی مهتاب ِ کرخت ِ بی واژه
و شاید هم شبی روشن، شبی تازه

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24ساعت 1:13 قبل از ظهر توسط علیرضا| |

مادر من! نه پشیمانیم به کلام می آید، و نه پس می توانش گرفت. تو کاش فراموشش کنی، من نخواهم کرد.

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/21ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

کودک راهم من

دست به دست مادرم

رفتن آموختم.

وقتی مرا رفتن تعریف می کند،

چه فرقی هست؟

تو یا دیگری.

ماندن برای من نیست.

اگر بمانم

انگار دست مادرم رها شده

دلهره ها، دلهره ها، دلهره ها

بمانم؟

دیگری بشوم که تو می خواهی؟


این لب طعم خاک را می فهمد

نه لب هایت را، نه دست هایت را، نه پلک هایت را

این چشم به دورها دل بسته

نه به لب هایت، نه به دست هایت، نه به چشم هایت

این دست به بوته های لب جاده خو کرده

نه به لب هایت، نه به دست هایت، نه به موهایت

رهایش کن.

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/15ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط علیرضا| |

نه این که از تنهایی بدم بیاید یا خسته شده باشم، نه، این ناگهانی بودنش زیر دلم را خالی کرده. این روز ها شاید کمتر از یک ساعت در جمعی کمتر از چهار پنج نفر بوده ام و همه آدم هایی دوست داشتنی.  و حالا این جا تنها نشسته ام با سوالی که هر جوابی برایش احمقانه جلوه می کند.

"چرا همان جا نماندم؟"

نحسی سیزده هم با تکرار این سوال تلخ تر می شود. نه بیرونی برای رفتن و نه سبزه ای برای گره زدن. عجیب آن که به محض این که دوباره عادت کنم، بدون آن که جوابی پیدا شود، دیگر سوالی نخواهد بود.


نوشته شده در یکشنبه 1391/01/13ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

عید خوبی بود. خیلی خوش گذشت. سال تحویل خواب بودم!

هی ریجکت میاد واسم. یه دونه ادمیت اومده اونم بدون فانده. 3 تا مونده هنوز. دیگه نمیدونم باید چی کار کنم. به قول بچه ها فقط گواهی نامه ی پایه یک ندارم! یه جای کار می لنگه.

باید یه تکونی به اینجا بدم. شده مثل این روزام یکنواخت و خالی.

نوشته شده در شنبه 1391/01/12ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط علیرضا| |


Design By : Night Skin