اي دوست وقت خفتن و خاموشي ات نبود
وز اين ديار دور فراموشي ات نبود
تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب
با خاک تيره روز هماغوشي ات نبود
ميخانه ها ز نعره تو مست مي شدند

رندي حريف مستي و مي نوشي ات نبود
دود چراغ موشي دزدان ترا چنين
مدهوش کرد و موسم خاموشي ات نبود
سهراب اضطراب وطن بودي و کسي
زينان به فکر داروي بيهوشي ات نبود
در پرده ماند نغمه آزادي وطن
کانديشه جز به رفتن و چاوشي ات نبود
در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند
زين نغمه هيچ گاه فراموشي ات نبود
اي سوگوار صبح نشابور سرمه گون
عصري چنين سزاي سيه پوشي ات نبود
نگارينا
تو به شادابي هر شبنم نو نشسته
من به آرامي اين ساحل موج نديده
من به خاموشي اين پاييز ريزان
تو به سادگي هر بهار پر بار
تو كه چشمانت شاداب ترين،
بنشين به كنار من و من كه آرام ترين،
ببين كه در افق شهري
تپنده و سوسوزنان
به تماشاي برگي از زيباترين.
به چشم ديدمش آن بار،
كه چون به سيب دست زدي،
عاشقانه بوييد دستانت را.
و چه سيب خوشبختي كه چون بوييديش،
شاعرانه بوسيد لبانت را.
و هم ديدم آن بادبادكت را
كه دزدانه لمس كرد آسمانم را.
ابرهاي نابارور را كنار مي زد او.
آگاهي اي از كجا پديدار شد ناگاه
شايد از بارش اين برگ هاي پاييزي
بر سر خاك نمناك هر راهي كه به هر كجا
كه من خواب مانده ام در هميشه،
خوابي با رويايي شيرين ايستاده آن دورها
دست تكان مي دهد با لبخند و بي صدا،
حيف كه در هجوم اين همه شادابي حالا
فرياد مي كشد بيداري نزديك تر از هميشه،
گوش خراش فريادي چنان نزديك
كه خدا هم آنجا نبوده است هرگز
فريادي نا مفهوم و گنگ و نمي دانم چرا غم انگيز.
هزار قناري خاموش در گلوي من.
عشق را، اي كاش، زبان سخن بود.
"شاملو"
ميانه ي آب هاي آرام
سوار بر قوهاي بزرگ
من و تو در تماشاي غروب درياچه اي مست،
سرمست، سرمست، سرمست.


